شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

 ...صندلیهای اتوبوس کوتاه و پنجره هایش دارای قاب چوبی بودند که در هر سربالائی شیشه ها به عقب میدویدند و در سراشیبی به جلو. ظهر شد ؛ حرکت در آن باد برف و کولاک به کندی صورت می‌گرفت و جاده از بیابان براحتی قابل تشخیص نبود .  مسافران همه گرسنه بودندو...

 

بقیه در ادامه مطلب.

 

 


در سن 12 سالگی یعنی سال 1325 به اتفاق مرحوم پدر یعنی استاد مختار تمسکی و مرحوم حاج حسینعلی ایوبی و مرحوم حاج عباس احمدی که از تجار پارچه در بیدگل به حساب می‌آمدند به قم رفتیم .

و در آنجا به کاروانسرای حاج عسگرخان رفتیم و پارچه های مثقال سفید را چیت زدیم (چاپ روی پارچه) . بعد از خشک شدن و بسته بندی پارچه ها به سوی همدان حرکت کردیم . شب هنگام به آنجا رسیدیم .هوا خیلی سرد بود و سکوت معنا داری که بوی مرگ می داد برشهر حکمفرما بود . تمام مغازه ها بسته بود و رادیو هم قطع شده بود . به مسافرخانه رفتیم . وسایل گرم کننده نداشت و هیچ مسئولیتی را هم پیرامون این قضیه قبول دار نبودند . رادیوها به صدا درآمدند و خبر ترور نافرجام شاه توسط محمد میرفخرائی را اعلام کرد . نکته جالب این بود که مخالفین شاه در همان شب در حالی که دستمال ابریشم بر مچشان بسته بودند و چوب در دستشان بود . در همدان مرگ برشاه سر داده بودند و کسی مانع آنها نمی‌شد .

با تمارض مرحوم ایوبی ایشان به ما اجازه داد تا مقداری زغال را روشن کنیم و در ظرفی فلزی بریزیم و از یک صندلی به عنوان کرسی استفاده کنیم . و شب را این گونه به صبح رساندیم . دقیقا خاطرم هست که آنقدر سرمای هوا زیاد بود که برای اینکه آفتابه حامل آب که به دستشویی می بردیم ؛ یخ نزند ، با گونی آن را می پوشاندیم و آن را نفتی کرده و آتش می زدیم .

خداوند هم گذشتگان را رحمت کند . در همان وضعیت هم نافله شب مرحوم پدرم «استاد مختار» ترک نشد و این مایه تعجب همسفریها شده بود .

صبح مقداری از پارچه ها را برای نمونه برداشتیم و برای فروش در شهر به راه افتادیم . در حالی که برف همه شهر همدان را سفیدپوش کرده بود هیچ استقبالی از خریداران اندکی که مغازه‌شان باز بود نشد .

با وضعیت پیش آمده بعد از همفکری همسفران قرار شد که به قم برگردیم و دیدیم که اگر این ملک و نردبان باشد برای خرجی خود هم لنگ خواهیم ماند .

وقتی طاقه های پارچه را به گاراژ منتقل کردیم و تقریبا همه مسافرها سوار شده بودند چند دقیقه ای معطل مرحوم پدر « استاد مختار » شدیم .

که این امر باعث اعتراض مسافرین شده بود . وقتی ایشان آمدند دیدیم که حدود 20 نان سنگک و 5 کیلو خرما و یک گونی برنجی زغال خریده بود . برخی از مسافرین زیر لب می گفتند مثل اینکه قحطی شده است . من هم به کودکی خودم به ایشان گفتم : پدرجان یک نان می گرفتی ، کافی بود . ایشان با مهربانی که همیشه در چهره داشتند پلکی زد و گفت : پسرجان صبر کن ، این راهی که در پیش داریم ، مسافران برای یک لقمه نان التماس خواهند کرد .

اتوبوس دماغه‌دار شورلت شروع به حرکت کرد . از همدان خارج شدیم برف زیادی جاده را پوشانده بود . صندلیها کوتاه بودند . پنجره های اتوبوس  دارای قاب چوبی بودند که در سربالائی شیشه ها به عقب میدویدند و در سراشیبی به جلو. ظهر شد ؛ حرکت به کندی صورت می‌گرفت جاده از بیابان قابل تشخیص نبود . مسافران همه گرسنه بودند و سرمازده همه شرمنده مرحوم استاد مختار شده بودند . زغالها را که در کف فلزی اتوبوس روشن کردند و باعث گرمای داخل اتوبوس شد و نان ها را همراه خرما بین مسافرین تقسیم کردیم .

یک دستگاه نفت کش که پشت سرما بود مرتب بوق می زد و راه می خواست راننده اتوبوس به اشان راه داد اما بنده خدا از جاده که شانه نداشت پائین افتاد و در پائین جاده که چند متری می‌شد افتاد .

به کمک مسافرین راننده و شاگردش هم مسافر ما شدند و نفت کش در پائین جاده ماند . نزدیک غروب به قهوه خانه الفوت رسیدیم .

چند دستگاه اتوبوس به علت بسته بودن جاده در آنجا توقف کرده بودند که ازدحام جمعیت آنقدر زیاد بود که صندلی خالی برای نشستن هم نداشت چه برسد به غذا و چای و ...

مرحوم حاج عباس احمدی که سیگاری بود بالاجبار حاضر شد یک بسته سیگار اشنو را 2 تومان یعنی 10 برابر قیمت معمول آن بخرد ، ولی باز هم نبود .

قرار شد برای استراحت در شب به ده الفوت برویم از قهوه خانه به طرف ده راه افتادیم دو نفر کلاه شابگاهی با چتر جلو ما به طرف ده می‌رفتند . جوانی کنار یک خانه ایستاده بود . آن دو نفر از جوان پرسیدند که جای خالی داری؟ جوان گفت : نه ! وقتی ما نزدیک جوان رسیدیم مردد بودیمکه آیا ما هم این سئوال را تکرار کنیم یا خیر . گفتیم آقا ببخشید منزل خالی داری ؟ گفت : بفرمائید . گفتیم : درب خانه کجاست . گفت : درب را برف پوشانده است از دیوار بیائید . ما چهارنفری به همراه طلبه ای جوان که از سادات بود به منزل ایشان رفتیم .

اتاق کوچک و جمع و جوری داشت . اما باصفابود . کرسی در وسط و رختخواب آن به جای پنبه از پشم گوسفند پرشده بود . آستر آن هم از پارچه پشمی و رویه آن از جاجیم و به همین خاطر خیلی قطور بود . نماز مغرب و عشا را خواندیم . آن جوان ظرف روغن حیوانی را آورد و ببا سیب زمینی و پیاز اشکنه خوش مزه‌ای درست کرد و خوردیم و به آرامش رسیدیم . از او سئوال کردیم که چرا به آن دو نفر نه گفتید . گفت : آنها متمول بودند و از جمع شما بیشتر خوشم آمد ، زیرا آن طلبه جوان و سید هم همراه شما بود . من 5 روز است که نوعروسم را به این خانه آورده‌ام و به خاطر خدا و پناه دادن مسافرین ایشان را به منزل همسایه فرستادم .

مرحوم حاج عباس احمدی که دیگر نداشتن سیگار را تحمل نمی‌کرد سراغ مغازه ای را گرفت و یک پاکت تنباکو کردی به همراه یک دفترچه کاغذ سیگار را 5 ریال خرید و به صورت کله قندی می‌پیچید و می‌کشید .

باد برف چنان زوزه می‌کشید که گویا سقف را می‌خواهد از جا بکند . بعد از نماز صبح جوان را برای خرید 40 عدد نان لواش به ده فرستادیم و دیدیم که جارچی در ده جار می‌زند که مسافرین همدان  آماده سوار شدن شوید و به قهوه خانه بیایید . ظاهرا ماشینی مخصوص جاده را باز می‌کرد و در بعضی جای ها مانند تونل برف ها را تمییز کرده بود . قبل از ظهر به قم رسیدیم و از آنجا به طرف کاشان حرکت کردیم.        

[ سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب