شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

خاطره مسافرت تجاری سال 1326 و معجزه ختم امن یجیب

در سال 1326 حاج محمد تمسکی که حدود 13 سال داشت در معیت پدرشان مرحوم حاج استاد مختار، جهت فروش پارچه های تولیدی دستگاههای شعربافی کارگاه خود و همکاران به منطقه ای به نام زاویه و زرند که حد فاصل قم و همدان می‌باشد مسافرت می‌کند که داستانش شنیدنی است .

بعد از گذشتن از قم در ایستگاه پرندک پیانده شدیم . پارچه ها به باربرها دادیم وهمراه  آنها توسط دو الاغ بارها را به کاروانسرایی در ده رحیم آباد بردیم . شب را در کاروانسرا گذراندیم و فردا صبح به منطقه زرند و زاویه رفتیم شب را در خانه ای گذراندیم که اتفاقا صاحبخانه  کر و لال بود ، صبح که بیدار شدیم دیدیم  برف سنگینی آمده است ، نمونه‌ای از پارچه ها را برای فروش به شهر بردیم ، اما دریغ از فروش یا سفارش حتی یک متر .

اتفاقا روز 28 صفر بود و سالروز رحلت پیامبر ص و شهادت امام حسن مجتبی(ع) بعد از اینکه از فروش پارچه ناامید شده بودیم با 2 باربر صحبت کردیم تا دوباره به رحیم آباد برگردیم اما آنها بعلت سرما و برف زیاد گفتند که این کار را نمی‌توانیم انجام دهیم . چون ممکن است دست و پای الاغ ها در برف بماند و قادر به حرکت نباشند .

با دنیائی از غم و اندوه به مسجد رفتیم و بین نماز ظهر و عصر ، مرحوم پدرم نزد امام جماعت رفت و از ایشان تقاضا کرد چند بار آیه شریفه امن یجیب را دسته جمعی قرائت کنند تا فرجی در کار ما شود .

بعد از نماز باربرها خودشان به ما مراجعه کردند و گفتند مقداری هوا باز شده است . ( ابرها کم شده‌اند . )اگر مایلید بار شما را به رحیم آباد ببریم .

موافقت کردیم و به طرف رحیم آباد رفتیم . تقریبا غروب بود که به همان کاروانسرای دو شب پیش رسیدیم . اما طی این طریق خیلی با سختی و سلام و صلوات انجام شد . عبورالاغ های حامل بار از رودخانه که با پل چوبی که از تنه درختان درست شده بود و سرمایی که همچنان صورتهایمان را آزار می‌داد سختی سفر را مضاعف میکرد..

بعد از رسیدن به کاروانسرای رحیم آباد ، خسته و ناامید در حال اسکان بودیم که دیدیم سر و صدای زیادی که حکایت از ورود کاروانی به کاروانسرا بود به گوش می‌رسید .

آنها نیز از ایستگاه پرندک از قطار پیاده شده بودند و گفتند که ما قصد سفر به خمسه همدان را داریم . پرسیدیم  بار شما چیست ؟

گفتند ما روغن‌ حیوانی که در مشک ها می‌باشد را به آنجا می‌برم تا نخ بخریم و از آن پارچه ببافیم . ما گفتیم که اگر خواسته باشید با هم معامله می‌کنیم . و کار شما را آسان کرده‌ایم . ما پارچه بافته شده داریم و حاضریم به قیمت با روغن‌های شما تعویض کنیم .

بعد از خوردن شام ودیدن پارچه ها یکی از طاقه‌ها را متر کردند  و کل پارچه ها را با روغن‌ها معامله کردیم و حتی متر و قیچی را هم می‌خواستند بخرید که من به نوجوانی خود به مرحوم پدر گفتم که این کار را نخواهیم کرد .

پدر تبسمی کرد و گفت :آری حق با توست.

فردای آن روز مشک‌های روغن را با خوشحالی به ایستگاه آوردیم و به کاشان آمدیم و مشتریان و کسانی که پارچه را برای فروش امانت داده  بودند ، مشتاقانه به منزل پدر آمدند .

 

[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب