شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

مادر محمد سن زیادی داشت.

پیرزن بیچاره دچار آلزایمر شدیدی شده بود.هر روز محمد  برای دادن غذا به مادر باید از شهر به روستا میرفت و برای  او غذای سه وعده را آماده میکرد.

گاهی وقتها مادر اورا میشناخت وگاهی اوقات حتی اسم محمد را هم بیاد نمی آورد!

یک روز که محمد دیر تر از هر روز به روستا رفت دید که مادر هیج غذایی نخورده است! 

محمد ناراحت شد و ناخودآگاه سر مادر فریاد کشید وبا عصبانیت گفت :اگه یه روز من نیام حتما" از گشنگی میمیری....

بعد محمد در حالی که از ناراحتی برخوردش با مادروازطرفی وضعیت بیماری مادر  بغض گلویش را فشار میداد و اشک در چشمهایش حلقه زده بود به اتاق کناری که نقش آشپزخانه را بازی میکرد رفت تا برای مادر آب بیاورد.

وقتی آب را آورد ومشغول غذا دادن به مادر شد،مادر نگاهی به محمد کرد وگفت:قبل از تو یک نفر اینجا بودکه مثل سگ بر سرم هو هو میکرد .

محمد در حالی که اشکهایش را پاک میکرد لبخندی زد و مادر رابوسید.

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب