شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

ساعت 10 ونیم شب بود.

هرشب پاهایش را از زانو به پایین با چند روغن ترکیبی ماساژ میدادم.

هم دردش کمتر میشد و هم درصد زمین خوردنش در حین راه رفتن به صفر میرسید.

دعایم میکرد و باهم صحبت میکردیم.

عجب روحیه ای داشت آن شب!

از مراسم ختم داییش (مرحوم حاج نصرالله پورمحسنی )برایم میگفت.

 

از لطفی که مردم به او داشتند میگفت.

از خجالتی که در ترافیک ورودی حسینیه ی ویرانه بر اثر دیده بوسی مردم و احوالپرسی ایشان با او بوجود آمده بود میگفت.

از رفتن به شاهزاده حسین ع و هفت امامزاده ع و امامزاده قاسم ع و....که آنروز رفته بود میگفت.

میگفت حاج وحید (برادرم)امروز سنگ تمام برایم گذاشت و مرا به همه جای بیدگل برد و چقدر از مردم و دوستان قدیمی را دیدم.

کارم در ماساژ پاهایش تمام شده بود.

خداحافظی کردم و با پسرم ابوالفضل به خانه رفتیم.خانمم بیدگل بود و در خانه ی پدرش.

چهار روز از فوت ناگهانی مادرخانمم گذشته بود!!

طبق معمول موبایلم را برای نماز صبح کوک و بی صدایش کردم و خوابیدیم.

قبل از زنگ موبایل برای نماز صبح با حالتی عجیب از خواب بیدار شدم!

گوشیم را برداشتم تا زنگش را غیر فعال کنم.

16تماس بی پاسخ!!!

چشمهایم را مالیدم.

آری

16تماس بی پاسخ!!!

آری از حاج وحید و برادرم امیرحسین و از منزل پدر!!!

با دستانی لرزان و قلبی پر طپش شماره ی حاج وحید را گرفنم.

کوهی از غم پشن صدایش خودنمایی میکرد.

گفت پدر حالش خوب نیست و سکته کرده و در کماست و ...

بالاخره  در 27 بهمن 1394 امتحان بزرگ الهی در غم از دست دادن پدری مهربان و دلسوز و مردمدار و بهتر است بگویم رفیقی شفیق برای فرزندان و دوستان ؛به سراغ ما آمد.

خداوند همه گذشتگان را رحمت کند.

[ شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب