شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

ترم گذشته واحدی به نام " مصاحبه" داشتیم.

من هم دو مصاحبه تقدیم استاد صفایی نمودم.(در آینده در وبلاگم می آورم) 

بعضی از مصاحبه ها در کلاس خوانده می شد. 

مصاحبه پیش رو را دوست و همکارم آقای مرتضی علیخانی با مادر بزرگوارشان انجام داده بودند.وقتی اواخر مصاحبه خوانده میشد ،بغض سنگینی گلوی ایشان را می فشرد. و سکوت سنگین تری بر کلاس حاکم شده بود. از ایشان خواهش کردم تا فایل مصاحبه را جهت درج در وبلاگ در اختیارم بگذارد .و ایشان قبول زحمت نمودند.

امروز روز مرد است.جای بسیاری از مردان مرد (شهدا)خالیست.

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو

 

« به نام او که همه اوست »  

شیرهای زیادی رفتند تا این گربه زنده بماند...

 

شهید سالارعلیخانی در بیست وپنجم مهر1340درسنندج چشم به جهان گشود .پدرش مهدی و مادرش طلا نام داشت .دارای مدرک سیکل بود.درسال 1356ازدواج وحاصل ازدواجش دوفرزند پسربه نامهای مرتضی و مصطفی بود.سرانجام در سن حدود22سالگی، نوزدهم فروردین 1362در کوههای اطراف شهرستان کامیاران طی درگیری شدید با کموله های عراقی (دموکرات)براثراصابت گلوله به درجه رفیع شهادت نائل شد.رسانه های عراق شهادت ایشان را درروز حادثه چندین  باروبه شکل نوعی

پیروزی بدست آورده، اعلام کردند.

 

مصاحبه با همسر شهید سالارعلیخانی:

 

1- ) سلام " تشکر میکنم ازاینکه برای مصاحبه با ما وقت گذاشتید "لطف کنید مختصر خودتون رو معرفی کنید .

 

سلام . بنده اعظم سلمانی یزدلی،همسر شهید سالار علیخانی هستم . و حدود50سال سن دارم.

 

2- ) برای شروع، کمی پیرامون شهید باما صحبت کنید"ازنحوه آشنایی شما وازدواجتون باایشان برایمان بگوید؟

 

کمی مکث(تبسم)ازآنجای که برادرایشان درکاشان شاطربود ونان خشک پخت میکرد ،برای کار نزد برادرش آمده بود.روزی برای پخت نان به همراه برادرشان به روستای یزدل آمده بودند،من برای بردن آب به منزل باید به آب انبار میرفتم .هنگامی که داشتم ظرف خود را از آب پر میکردم ،ایشان نیزبرای استراحت بین پخت و نوشیدن آب به آب انبار آمدند .آنجا بود که برای اولین بارهمدیگر را دیدیم.وبعد از پیگیریهای و سماجت ایشان، ازدواج کردیم .بعد ازمدتی راهی شهرستان کامیاران درنزدیکی (سنندج) ،که محل سکونت ایشان بود شدیم....

 

3-)  رفتار و کردار شهید  در منزل، محله و اجتماع چگونه بود؟

 

خیلی به احترام گذاشتن به پدر ومادر حساس بود. با  وجود سن خیلی کمی که ایشان داشت ،درارتباط با خانواده های خودمان ، دیگران و بخصوص ،محلی که در آن زندگی میکردیم خیلی گرم بود و خوش رو . حتی بیشتروقتها ایشان رو برای پادرمیانی وخاتمه دادن به  بعضی اختلافها و درگیریها دیگران میبردند. حرفشو خیلی قبول داشتند. 

 

بقیه در ادامه مطلب 

   


-) مهم ترین و بارز ترین خصوصیتات شهید درزندگی شخصیش چی بود؟

خیلی خوش خلق ،خنده رو واهل شوخی بود.خانواده دوست بود. همیشه دنبال رشد کردن و پیشرفت بود .

5-) نحوه ورود شهید به عرصه جنگ و جبهه چطوری بوده ،ایشان از کجا عازم جبهه شدند ؟

قبل ازازدواج با من عضو بسیج بودند و فعالیت نیز داشتند. زمانیکه پسرم مرتضی بدنیا آمد، اوج درگیری ها درمنطقه مرزی کشور بخصوص کرمانشاه ،سنندج وکامیاران بود.کردهای عراقی(کموله ها) خیلی از جوان های بسیجی و پاسدار این مناطق حساس کشور رو به شکلهای خیلی ناجوانمردانه و وحشتناک بشهادت میرساندند. از رفتارش و اخلاقش پی برده بودم که  داره تصمیم های میگیره.دلش توی جبهه ها بود و عذاب میکشید از این اوضاع.بالاخره از طریق بسیج عازم جبهه شد.مدتی زیاد از حظور درجبهه ایشان نگذشته بود که سپاه کامیاران بخاطر شناخت بالا وتسلطی که همسرم از مناطق و کوههای اطراف این منطقه داشت ،رسما ازایشان خواستند به عنوان فرمانده ضربت سپاه کامیاران انجام وظیفه کند.

6-) ببخشید توروخدا"میگن کاشانی ها ترسو هستند !!چطورشماقبول کردید به این منطقه جنگی بروید ؟اونم تو همون دوران نامزدی ؟ و توی اون شرایط ؟

(بعدازکمی مکث و درحال فکرکردن ) شاید اینی که شما میگین درست باشه ...ولی اگه پشت سر یه پرنده با بال شکسته توی یه جنگل بزرگ وترسناک ،فقط سایه یه شیرتنومند افتاده باشه !!آیا شما فکر میکنید اون پرنده از اون حیوان های درنده مقابل که حتی ازابهت این سایه میترسن ، چه برسه به وجود خود شیرواقعی ،واهمه ای داره  ؟؟؟؟ حالا این که همسرم سایه نبود، واقعا شجاع بود ونترس. دموکرات کل منطقه ازهمسرم واقعا میترسیدند ...اینو من نمیگم اینو همه مردم اونجا میگفتن ....بخاطر پست همسرم از طرف کردهای عراقی خیلی مورد تهدید و خطر بودیم ...ولی پای ناموس مردم و کشور بود،و فقط من نبودم .......

7-) مادر،میشه خاطره ای از شهید برامون تعریف  کنید؟

 همسرم، مرتضی پسرم رو خیلی دوست داشت .یک روز که مرتضی خیلی اذیتم کرده بود. منم یه کمی اونو زده بودم، شب که شوهرم اومد خونه مرتضی رو بغل کرد و باهاش بازی میکرد  که متوجه سیاهی روی دست بچه شد .به من گفت : بچه رو زدی ؟گفتم اذیت میکرده و منم زدمش .چون هر شب بالباس نظامی واسلحه و دیگرتجهیزات به خونه میومد . رفت و از لباسش یه نارنجک برداشت و آورد داد دست مرتضی و گفت حالا تو مامان رو با این بزن .نارنجک دست بچه وداشت باهاش بازی میکرد .منم به التماس افتاده بودم .....

8-) بفرمایید آیا به نظرشما ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهداء وفادار بوده اند؟

شکر خدا ملت ما ایران، جدای از بعضی افراد به ظاهر انسان ،مردمی باغیرت وتعصبی داره . وعهدوپیمانی که باشهداءبسته اند، هیچ وقت نمیشکنند. شهداء رفتن ولی ما باید یادمون باشه این شهداءبودن که همه چیز خودشون رو زن،بچه ،پدرومادروهمه آرزوها و وابستگی های دنیارو فدای آیندگان، که ما و نسل های بعدی باشه کردن ....این یه واقعیت هست و انکارنشدنی ....شیرهای زیادی جانشان را به خاطرحفظ این وطن از دست دادند...!!!

9-) آیا بعد از شهادتش به خوابتون اومده؟ چه پیامی داده؟

(حلقه زدن اشک درچشمهایش) آره حتی وقتی بچه دومم رو بارداربودم و توزایشگاه بستری بودم، همان زمان ایشان شهید شده بود .بخاطر وضعیت من بهم نگفته بودن ،بخوابم اومد و بهم گفت اسمشو بزار مصطفی ،بدون اینکه از قبل، بدلیل حظور طولانیش در جبهه حتی از جنسیت بچه هم خبر داشته باشه ....

10-)آخرین باری که شهید رفت و دیگه اونو ندیدید یادتون هست؟

آخرین بار زمانی بود که با ما از بیمارستان هزار تختخواب کرمانشاه  تماس گرفتند و مجروح شدنش رو بهمون خبردادن .ما به عیادتش رفتیم و خیلی التماسش کردم که چون مجروح شدی دیگه به جبهه نروید. ولی بعدازاینکه ما از بیمارستان رفتیم .بعداز بهبودی مختصر دوباره به جبهه برگشته بودن. بعدازاون ملاقات دیگه ندیدمش ....(بغض)

11-) آیا قبل از شهادتش ، تو صحبتها و حرفهاش درباره شهادت و شهید شدن، باشما صحبتی میکرد ؟

نه .چون میدونست من روحیه ضعیف وشکننده ای دارم ،زیاد ازجبهه و جنگ واتفاقات بیرون برای من تعریف نمیکرد.

12-) درحال حاضر مزارشهید کجاست  ؟میشه یه کم برامون دراین مورد توضیح بدید؟

بخاطر درخواست پدر ومادرش توی گلزار شهداءکرمانشاه بخاک سپردنش .ماهم  حداقل سالی یک بار رو با بچه ها میریم سرخاکش .

13-)اگه لطف کنید از زمان، محل و چگونگی شهادت ایشان برای ما صحبت کنید.

نوزدهم  فروردین 1362در عملیات پاکسازی درکوههای اطراف کامیاران،بین نیروهای سپاه و دموکرات عراقی درگیری شدیدی بوجود میاد .که دراین درگیری ایشان  بااصابت گلوله ای به شهادت میرسند.البته ناگفته نماند بعد ها ما متوجه شدیم که این عملیات به دلیل اطلاع رسانی یکی از نیروهای خودی به دشمن لو رفته بوده . درگیری آنقدر نابرابرو دردناک بوده، که در زمان کوتاهی همه افراد خودی در آن عملیات بشهادت رسیدند.

14-)شما  تو صحبتهاتون گفته بودید که کردهای دموکوله از شهید خیلی میترسیدن و بدنبال نوعی انتقام جویی از ایشان بوده اند .میشه یه کم بیشتر برامون توضیح بدید

(بحالت بغض )من خودم باچشم های خودم ندیدم ... ولی افرادی که پیکره پاک شهداء این عملیات رو پیدا کرده بودند تعریف کردند ،که  ما چند روز دنبال این گروه عملیاتی  بودیم ولی  آنها رو پیدا نمیکردیم ...!!بالاخره  بوسیله بعضی منابع خبری متوجه شدیم آنها را در دریاچه ای در آن نزدیکی  رهاکرده بودند ،میگفتند شهید سالار علیخانی را که مدت طولانی دنبال آن بودند و نوعی کینه و نفرت از ایشان داشتند، بعداز گلوله باران  به پیکر ایشان به کف دریاچه و پیکر بقیه شهداءرا روی آن انداخته بودند.

15-( خانم علیخانی"از شما تشکر و قدردانی میکنم بابت این مصاحبه ،منت برسر ما گذاشتید...در پایان اگر سخن ناگفته و یا پیامی به عنوان همسر شهید با مخاطبین دارید لطفا بیان فرمایید؟

منم از شما تشکر میکنم .فقط دوست دارم مخاطبان برن و زندگی نامه های این شهداء که از جان و مال خودشون گذشتن رو  یه مطالعه ای بکنن و راه و خواسته اونا رو که حسینی زیستن هست ادامه بدن .

*رفتن به جهاد نفس، راهی است بزرگ """از جبهه گریختن، گناهی است بزرگ......

ما بر سر پست انقلابیم اکنون """ خفتن، سر پست، اشتباهی است بزرگ!!!!*

 

روحشان شاد و یادشان گرامی، برا ی شادی وسلامتی آقا امام زمان( عج ) وشادی روح شهداء وهمچنین ازدست رفتگان خودتون،فاتحه وصلوات

15دی ماه 1392

تهیه کننده "مرتضی علیخانی //   استاد گرامی "جناب آقای صفائی

 

[ سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب