شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

زمانی در دبستان مشغول تحصیل بودم . خواهرم از همکلاسیش شعر احمدک را گرفته بودو برایم میخواند. بعد از سی سال دوباره در اینترنت به این شعر برخوردم . خیلی برایم جالب بود. خاطره اش دوباره تازه شد .

و اماشعر پسری به نام احمدک:

معلم چو آمد به ناگه،کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود
مگر آنچه دیروز آنجا شنفت

....بقیه در ادامه مطلب

 

 


معلم چو آمد به ناگه،کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود
مگر آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیافتاد و گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد زد
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ..تو .. کز ...وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی به سنگینی از روی شرم
به پایین بیافکند وخاموش شد

در اعماق قلبش به جز درد و داغ
نمی کرد پیدا کلامی دگر
درآن عمر کوتاه پر خاطرش
نمیداد جز آن پیامی دگر

« چرا احمدک کودن بی شعور»

معلم بگفتا به لحنی گران
نخوندی چنین درس آسان بگو
مگر چیست فرق تو با دیگران؟

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه میگوید آموزگار؟
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق ها بین دار و ندار؟

چه گوید،بگوید حقایق بلند
به شرمی که از چشم خود بیم داشت

به آهستگی احمدک بینوا
چنین گفت با قلب آزرده چاک
که آنان به دامان مادر خوش اند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

نارند کاری بجز خورد و خواب
به حال پدر تکیه دارند و من

من از بیم اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس دیروز دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین شاهدم دست پر پینه ام است

معلم بکوبید پا بر زمین
:به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است.....

رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد

دل احمدک سخت آزرده گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
زچشمان کور سوئی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

کنون یادم آمد بگویم تو را

تامل خدا را تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

شعر احمدک را  یک معلم در کرمان به نام شادروان مهندس علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم در سال 1334سروده است

[ جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب