شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

 

 پدرم حاج محمد تمسکی به اتفاق پدربزرگم مرحوم حاج حسین لطفی برای تزریق سرم به منزل مرحوم علی خان جمالی می روند منزل ایشان همجوار حسینیه فخارخانه بود . داستان بهائی نشدن علی خان از زبان خودش بدین شرح است :

 زمانی بهائی شدن رونق یافته بود . بعد از اینکه مردم بهائی می شدند کمک شایان توجهی دریافت می کردند . به دلیل فقری که بر جامعه حکم فرما بود مردم زندگی سختی را می گذراندند . علی صلاح (علی فرمانبر) همسایه و دوست قدیمی من بود ، با هم کفتر پرانی هم میکردیم . یک روز آمد و گفت بیا و برویم بهائی شویم . نماینده آنها شخصی به نام .... در محله .... بود .

(به دلیل محدودیت رسانه ای از آوردن نام ایشان خودداری میکنم) به حسب اتفاق باجناق من هم در همان محله سکونت داشت . با ایشان (علی صلاح) به مغازه شخص مذکور رفتیم و در خواست خود را مبنی بر بهائی شدن ابراز کردیم . وقتی پیشنهاد ما را شنید . با کمال خونسردی کار خودش را انجام می داد. دوباره به ایشان گوش زد کردیم که ما آمده ایم بهائی شویم . ایشان در پاسخ گفت :  تجربه ثابت کرده که بیدگلی جماعت بهائی نمی شود . ما گفتیم که تصمیم خود را گرفته ایم و با دیگران فرق داریم . ایشان گفت : یک روز دیگر در خصوص تصمیمتان تفکر کنید . با یاس و ناامیدی از مغازه ایشان بیرون آمدیم و خدا خدا می کردم که باجناقم ما را نبیند . از ترس اینکه اگر ما را ببیند چگونه توجیه خواهم کرد ، عرق از پیشانیم سرازیر شده بود .

بقیه ماجرا در ادامه مطلب:

 


خوشبختانه به او بر نخوردیم و به خانه آمدیم . از تصمیم خود زیاد خوشحال نبودم و با خود می گفتم یک لقمه نان ارزش این وصله ننگین را ندارد ! این فکر مانند خوره به جانم افتاده بود . چرا این اشتباه را کردم و به آنجا رفتم . شب در عالم خواب دو نفر درب خانه ،مرا صدا زدند . درب خانه مثل همیشه باز بود ، با صدای بلند گفتم بیائید داخل . گفتند شما بیا بیرون ؛ با شما کار داریم . دو نفر مامور با هیبت خاصی بیرون درب منتظرم بودند . گفتند : بیا برویم حسینیه فخارخانه ، با شما کار داریم . جرات نرفتن و رد کردن درخواست آنها را در خود نمی دیدم . به دنبال آنها راه افتادم وارد حسینیه شدم . جلسه سنگینی در حسینیه بود و شخصیتهای ناشناسی در آنجا بودند . سلام کردم ، با اکراه جواب سلام مرا دادند و بلافاصله حکم در مورد من صادر شد . حکم این بود که مرا به فلک بکشند ، چوب فلک را آوردند و پاهایم را در فلک گذاشته و ماموری با ترکه (چوب انار مخصوص تنبیه) شروع به زدن به کف پایم کرد . هر چه گریه و زاری و شیون کردم فایده ای نداشت . آنقدر ترکه به کف پایم زد تا خودش خسته شد . دستور دادند تا طناب دیگری یباورند .

 گفتم :طناب برای چه می خواهید ؟!!!

 طناب را بر چوب فلک بستند و توسط قرقره ای که بالای سقف حسینیه و مخصوص چراغ بود مرا بالا کشیدند . سقف حسینیه حدود 10 برابر سقف واقعی آن شده بود . قلبم از ترس نزدیک بود از حرکت بایستد . هر چه نعره و فریاد می زدم بی فایده بود . بعد از آن مرا پائین آوردند و فلک را باز کردند و یک طبل آوردند ، طبل را به من دادند و گفتند : طبل را بزن . گفتم : طبال چی نیستم . اما دستور بود و باید می زدم ؛ طبق دستور و ترسی که داشتم و با چوب آن شروع به زدن طبل کردم . نگاه کردم و دیدم که کوچه ای در انتهای حسینیه باز شد . آتش از کوچه به بالا زبانه می کشید . طنابی این طرف و آن طرف کوچه وصل بود . با نوای طبل ، آدمهائی از روی طناب رد می شدند و بعضی ها هم درون آتش می افتادند . من همچنان طبل می زدم . نوبت به یک بیدگلی شد . او را می شناختم اهل محله حاج عبدالصمد بود . عِرق ولایتی من تحریک شد با خودم فکر می کردم که اگر او درون آتش بیافتد آبروی بیدگلی ها می ریزد . در این فکر بودم که او از آتش رد شد و من از خوشحالی از خواب بیدار شدم . بالشتم خیس بود ، همه لباسها و تشک از گریه و عرق و حرارت آتش در خواب خیس شده بودند . بقیه شب تا صبح سپری شد . صبح علی صلاح به منزلم آمد و گفت بیا تا به دربند برویم و قرار دیروز را عملی کنیم . در جواب گفتم : رفتن دیروز برای من کافی است پدرم را آتش زدی ، از دیشب تا حالا گرفتار بوده ام . فکر کرد بخاطر باجناقم می گویم . گفت : پرده های اتاق را باز کرده ام تا به بهانه بزّازی به محله .... برویم و کسی سر در نیاورد . ماجرای خواب را برایش تعریف کردم و با قاطعیت گفتم که «من نمی آیم» رفیق هستیم ،ولی رفیق دین فروشی نیستیم . او هم از رفتن پشیمان شد .

از آنروز تا به حالا هم به یاری خدا سر بی شام نخوابیده ام .

[ جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب