شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی
ساعت حدودأ سه و نیم بعد از ظهر بود،از سر کار برگشته بودم و آخرین لقمه های غذا را می خوردم که تلفن زنگ زد،به طرف تلفن رفتم گوشی را برداشتم احمد تمسکی بود می گفت دفترچه حسن را بیاور بیمارستان نقوی گفتم چرا گفت حسن چپ کرده گفتم حسن که ماشین نداشت گفت با ماشین رئیس چپ کرده گفتم چِش شُدَ گفت از کمرضربه دیده در دلم گفتم اِ اِ بلند شدم نگاهم به قاشقم خورد که پر از غذا منتظرم بود لباس پوشیدم و به طرف در حرکت کردم زنم گفت کجا میروی بیا غذاتا بخور گفتم نمیخوام بستنیش خوشمزه تره.درب اتاق حسن را زدم گفتم دفترچه حسن را بده گفت چرا گفتم حالش بهم خورده بردنش بیمارستان ... .وارد بیمارستان شدم حسن را دیدم که روی برانکارت چرخدار خوابیده بود با اطرافیان صحبت کردم فهمیدم از ناحیه ی نخاع کمر آسیب دیده به پایین پایش رفتم او را نگاه کردم او هم مرا نگاه کرد پس از چند لحظه که خودرا به سختی کنترل میکردم به او گفتم پایت را تکان بده او هم تکان داد نفس راحتی کشیدم و روی صندلی بیمارستان نشستم پس از چند روز نسخه ای به من دادند و گفتند از فلان داروخانه اینها را بگیر به فلان داروخانه رفتم کمربندی شبیه زین اسب به من دادند و گفتند این را به کمرش ببندید.
نویسنده: در کوچه های بیدگل [http://bidgoly45.blogsky.com]
[ چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب