شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

 خاطرم هست که یک سگ در بیابان کنار جاده می دوید و به شدت پارس می کرد .

 حسن به من گفت فکر کنم این سگ اعصاب ندارد !  من هم مثل همیشه که از گفته های نغز و طنز حسن شاد می شوم خنده ای کردم و ناگهان چشمم به جاده ای که در پیش رو داشتیم افتاد . آقای زارع زاده خط وسط جاده را منحرف شد . پیش خود گفتم شاید دست اندازی را می خواهد رد کند اما عمق قضیه ژرف تر از دست انداز بود ؛ در کسری از ثانیه در حالی که کیلومتر ماشین عدد 80 را نشان میداد ، کاملا به لاین دیگر منحرف شدیم .

حالا بود که متوجه شدم علی آقا خواب است و ماشین در حالی که با سرعت به طرف کاشان می رود، که کنترلی بر فرمان آن نیست .

 چرخهای طرف راننده در شانه خاکی افتاد . ارتفاع زیادی بین جاده و شانه خاکی نبود .

 از پشت سر علی آقا باید فرمان را می گرفتم و به آرامی به لاین خود بر می گشتیم و ایشان را  بیدار می کردم . اما این فکر هیچ وقت عملی نشد . با صدائی بلند گفتم : علی آقا !!، آقای زارع !! و ایشان از خواب پرید . غربالک فرمان را به سرعت به طرف جاده برگرداند...

... و آن چه که نباید بشود اتفاق افتاد .

 در حالی که هیچ خودرویی عقب و جلو ما نبود خودرو با همان سرعت واژگون شد و پس از چند کله ملق در سمت راست جاده در میان برکه های کوچکی از آب که از باران شب گذشته جمع شده بود ، روی چهارچرخ آرام گرفت من از درب پیاده شدم . آقای زارع در حالی که صورتش غرق در خون بود  از شیشه جلو  ماشین خارج شد و اما حسن ، حسن در ماشین نبود ؛ زیر ماشین هم نبود .

 او بعد از زمین خوردن سقف ماشین و باز شدن درب و به علت وزن سبکی که داشت از ماشین به بیرون پرتاب شده بود و از ناحیه کمر در میان برکه ای از آب فرو د آمده بود .

 در حالی که لباسهایش خیس و گل آلود بود، سر و صورتش هم غرق خون شده بود . الحمد الله هوشیار بود و بعد از بیرون آمدن صورت چهار دست و پا از آب روی زمین دراز کشیده و گفت احمد استخوان های کمرم شکست .

بعد از توقف چند ماشین و رساندن آنها به بیمارستان نقوی و عکسبراری معلو م شد که چند مهره کمر حسن شکسته است .

در بیمارستان بودیم که آقای ترابی دیگر همکارمان که به طرف کاشان می آمده بود ، عینک مرا به بیمارستان آورد . بعدها هرکس به عیادت حسن می رفت ، او به شوخی می گفت : کمر من در تصادف نشکست بلکه احمد بر اثر نداشتن عینک و پایمال کردن کمر من باعث شکستگی مهره های کمر من شده است . بعد از 45 روز استراحت مطلق و بستن کمر بند آلومینیومی (بقول حسن ، زین اسب) دوباره حسن به سر کار آمد .

الحمدلله به خیر گذشت. اگر کسی در قسمت جلو (شاگرد) نشسته بود ،قطعا"در آن سانحه جان سالم به در نمیبرد.

حکم حسن را برای شعبه کمال الملک زدند و جالب اینکه بعد از یک ماه آن، حکم من را هم برای شعبه کمال الملک زدند و دوباره باحسن در یک شعبه مشغول به کار شدیم.

[ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب