شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

 

در ادامه داستانهای منقول از پدر:

پادشاهی درحال مستی امربه قتل وزیردوست داشتنی خودکرد.وقتی صبح شدوآمد به کاخ وبه تخت نشست سراغ وزیرراگرفت. گفتند :خودت امربه قتل او کردی !!

گفت :من گفتم ،شما چرا این کار کردید؟گفتند:امرملوکانه بود.دو روزازشدت دوستی که با او داشت،نمی گذاشت اورادفن کنند. پس از دفن ، دستور داد یادواره ای برای اوبگیرند وامر کرد در ورودی شهرکه گازرگاه (محل شستشوی لباس و فرش ) بود برای وزیر یادمانی  با گنبد و بارگاهی ساختند.و مقرر کرد هرکسی بیاید ،باید به این یادمان تعظیم کند .اگرتعظیم نکرد او را بکشید وخون را به دیوار بارگاه بریزید ...

بر حسب اتفاق سالگرد وزیر بود.گازری از شهر دیگر آمد وبی خبراز همه جا احترام نگذاشت !خبر به پادشاه رسید. اورابگیرید و بازداشت کنید و بعد از مراسم او را به حضورمن آورید.

پادشاه گفت رسم ما این است تا قبل از اعدام ،دو حاجتت را برآورده کنیم.او اعتراض کرد و گفت من از رسم شما بی خبربودم .التماس او بی فایده بود . برای اعلام دو حاجت مقداری زمان برای فکر کردن طلب کرد.

بعد از چند دقیقه گفت :حاجت اولم  این است که با این چوب گازری بر سر پادشاه بکوبم.اطرافیان گفتند :دیوانه پول و طلا و...بخواه!!گفت:همین که گفتم.

پادشاه هم که سرقوز خود برای اعدام او به احترام وزیر افتاده بود قبول کرد.چنان چوب خود را بر سمت راست سر پادشاه زد که پادشاه بیهوش شد!! شش ماه طول کشید تا به هوش آمد و رو به راه شد.دوباره برای حاجت دوم ،قبل از اعدام او را نزد پادشاه آوردند.گفتند :حاجت دومت چیست؟ گفت شما یادتان است دفعه اول به کدام سمت سر پادشاه زدم؟ این دفعه به طرف دیگر میخواهم بزنم!!

شاه که این را شنید.گفت: یقینا" او تعظیم کرده است و شما متوجه نشده اید.

گازر گفت: نه قربان " مستی چوب دارد"

و بدین ترتیب بود که این قانون لغوشد.و این قصه مثل شدکه:

"مستی چوب دارد"

 

 

[ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب