شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

دو شب هم در اردبیل بودیم.

جاذبه های توریستی قشنگی دارد.اما آنجا را با تبریز نباید مقایسه کرد.

دریاچه شورابیل،بقعه شیخ صفی،موزه شاه عباس خطایی و...را میتوان نام برد.

البته سرعین و آبگرم آن هم خودش حرفی برای گفتن دارد.

چند عکس از نگاه دوربین:

ورودی بقعه شیخ صفی

 

محوطه موزه شاه عباس خطایی

 

دریاچه شورابیل

 

آقای نوذریان ،دوست پدر.معلم بازنشسته ،با سابقه 50 سال  زنبور داری در سرعین

[ جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

همانطور که قول داده بودم تصاویری از شهر زیبای تبریز که در این چند روز ،از آن دیدن کردیم را برای نوازش چشمهایتان در این پست تقدیمتان می نمایم.

 

تا باز شدن عکسها صبور باشید...

 

 

نمایی از مقبره الشعراء تبریز

 

ورودی مقبره الشعراءتبریز


 

خانه نظام الملک گروسی (موزه قاجار)

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

پدرم تعریف می کرد که:

بیش از صد سال پیش مردی از اهالی چهار محال و بختیاری به  یکی از مساجد بازار کاشان می آید و در بین دو نماز بلند میشود و میگوید که من در راه مانده ام .آیا کسی هست پولی را بعنوان قرض الحسنه به من بدهد ،تامن خودم را به شهرم برسانم؟ ضمنا" یکسال دیگر برای برگشت پول به کاشان خواهم آمد!

مرحوم حاج سید حسین صباغ  او را صدا میزند و پول مورد نیاز او را پرداخت می کند.

یکسال بعد آن مرد لر به بازار می آید و به سراغ حاج سید حسین میرود. به سید میگوید که با پول شما در شهر خودم چند گوسفند خریدم وبه خواست خدا همه گوسفند ها چندقلو زائیدند!

درحال حاضر یک گله گوسفند که متعلق به شماست را آورده ام و در فلان کاروانسرا منتظر شما!!


بعد از آن مرحوم حاج سید حسین صباغ با خود میگوید که این پول را من در راه خدا داده ام و با آن پول یک آب انبار در بازار کاشان بنا می کنم.

آب انبار بنا می شود و به آن دو شیر(یکی مخصوص آقایان و یکی مخصوص خانمها)کار میگذارد تا معطل یکدیگر نشوند.

پدرم تعریف میکرد که بعد از مرگ سید او را با لیاس فاخر و در باغی سرسبز در خواب دیدند. درحالی که تمام باغها یک جوی آب جاری بود ولی در باغ سید دو جوی آب .

علت را از ایشان جویا شدند .ایشان گفته بود :این دو جوی بخاطر آن دو شیر آب انبار وقفی من در بازار است.سبحان الله

واما حکایت من و مرد در راه مانده !!!

هفته گذشته در راه برگشت از تبریزبعد از عوارضی مرقد امام ره ،در یکی ازاستراحتگاههای کنار جاده ،شخصی متشخص جلو ماشین آمد و گفت:

اهل سنندج هستم و با زن و بچه آمده ام . در تهران ماشینم خراب شده و هر چه پول داشته ام خرج ماشینم کرده ام . پول یک باک بنزین به من بده تا به سنندج بروم و فردا شماره کارتت را پیامک کن تا به کارتت واریز کنم.

پرایدش نمره 51 بود و از سنندج .شماره موبایلش را هم با یک تک زنگ به ما داد.خانم و بچه اش در ماشین بودند و یک پسر بچه دنبالش بود. قیافه اش هم به معتاد و تیغ زن نمیخورد.

دست در جیبم کردم و یک تراول پنجاهی بیرون آوردم و در حالی که سرم را به آسمام بلند کرده بودم ،گفتم:

خدایا تو شاهدی که این مرد را من نمیشناسم و فقط بخاطر تو این پول را به او میدهم.

تشکر زیادی کرد و رفتیم.....و رفت....

فردایش شماره کارت را پیامک کردم .اما خبری نشد و نیست.....

[ جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب