شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

یک مثل قدیمی میگه:

برای کسی بمیر  !  که برای تو تب کنه!!!!

عجب روزگاری شده!

خدایا شکرت.

هرکس بد ما به خلق گوید

                             ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

                              تا هر دو دروغ گفته باشیم.

همینجوری.

نگران نشوید.

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

اسمش حسن رضایی بود .معروف به خالو

در امامزاده سلطان صالح ع روستای کاغذی ،نزدیک شهر ابوزیدآباد دفن است.اصالتا" هم بچه همانجا بود.

مسجد خالو در خیابان طالقانی کاشان است.اگر نماز در آنجا نخوانده اید ،قطعا" نامش را شنیده اید.

زمین این مسجد را مرحوم حسن رضایی (خالو)با درآمد کارگریش خریداری و وقف مسجد کرده است.

پدرم میگوید بعد از ساخت مسجد و نامگذاری بنام مسجد آیت اله یثربی،بدرخواست خود مرحوم آیت اله یثربی دوباره نام مسجد را برگردانده وبه نام مسجد خالو نامگذاری کردند.

حاجی تعریف میکرد: که خالو بسیار مرد ساده و با ایمان و شاکری بود .

یک شب که در شرکت نفت کاشان شیفت  بودم،خالو را دیدم که به همراه همسر و دخترش به پمپ بنزین آمدند.بعد از سلام و احوالپرسی ،علت آمدنش را جویا شدم.

خالو گفت قصد رفتن به تهران و از آنجا قصد داریم به پابوس امام رضا ع برویم. گفتم بی موقع است و در این نیمه شب ماشین برای تهران پیدا نمیشود!!

خالو با خونسردی و با لهجه شیرین ابوزیدآبادی خود گفت:

خدا بزرگ است.

این قضیه مربوط به بیش از 40سال پیش است .وسیله رفت و آمد خیلی کم بود. آن روزها در پمپ بنزین خیابان 22بهمن کاشان، گازوییل هم عرضه میشد.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که یک اتوبوس از یزد وارد پمپ شد و بعد از پرسیدن مقصدش ،معلوم شد که به تهران میرود..خالو را صدا کردیم و او را روانه تهران کردیم.من و همکارم نگاهی همراه با تبسم به یکدیگر کردیم و از اینکه به این سرعت ،وسیله برای ایشان فراهم شده بود ،متحیر مانده بودیم.

خداوند ایشان و کلیه بانیان خیر را رحمت نماید.

[ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

جای جایش خاطره بود .مساحت این خانه 600متر مربع بود.اتاق اولین و اتاق وسطین و اتاق آخرین و همین طور سرداب اولین و ...تا سرداب آخرین و اتاق آفتابرو و سردابش که به سرداب با بزرگه معروف بود.

این خانه توسط مرحوم آحسین فانی ساخته شده بود و پدر بزرگم مرحوم حاج حسین لطفی خریداری نموده و سپس سال 1358 توسط پدرم از ایشان خریداری و بازسازی شده بود.

بیش ازده ها مراسم عروسی (مرحوم حشمت کوچکی،آقای عرفاتی شوهر خاله ام ،عروسی هر سه عمه ام،حسین دشتی و بالاخره عروسی برادر بزرگم حمید رضا) و زواری فامیل و همسایه ها در این خانه برگزار شده بود.

اتاق اولین آن بیشتر مربوط به قالیبافی مادر بزرگ و مادر و خیاطی و پارچه فروشی و تزریقات آنها بود . یادم می آید قبل از تاسیس اورژانس همیشه دو یا سه کودک در اتاق اولین بستری و سرم آنها توسط مادرم تزریق شده بود.برادران بزرگم بوسیله سربهای  داخل باطری  فرسوده ماشین و ذوب کردن آنها وزنه های گردی توسط قالبی که از ظرف سوهان قم تهیه شده بود،ساخته بودند .دست بچه های سرمی را مادرم بوسیله یک تخته چوب به آن میچسباندند تا تکان ندهند....

لاک پشتی داشتیم(داخل حصار) که سن مبارکش از من زیاد تر بود و هنوز هم زنده است....

در سرداب اولین خلوته های دست کن بود . بسیار خنک و محل نگهداری حبوبات و پنیر (داخل بسوهای سفالی) بود.ماه رمضان هایی که مصادف با تابستان بود ،بسیار خنک بودو محل استراحت خانواده بدون پنکه و کولر...

 

دیگر از کجایش برایتان بگویم؟

باغچه ای در میان خانه به مساحت 200متر بود که درختان انجیل (سیاه و سفید)و انگور و انار در آن خودنمایی میکردند.در گوشه ای از آن گلخانه ای به همت پدر درست شده بود که زمستان و تابستان سبزی خوردن تازه داشتیم.این باغجه از آبی که در حوض میان خانه توسط استاد حاج علیمحمد رحیمی ساخته شده بود آبیاری میشد.

استحکام این حوض به قدری بود ،که نه تنها سرما و گرمای 30 ساله به آن کاری نشد، بلکه در زمان تخریب (حدود 3 ماه پیش)با لودر هم خراب نشد و آن را بصورت کامل به جایی جابجا کردند.

سال 1381منزل فعلی (خانه های سازمانی همکف )خ امامزاده قاسم ع خریداری شد و پدر و مادر بعلت درد پای شدید و ...خانه قدیمی را ترک کردند.

...و بالاخره این خانه با خاک یکسان شده و توسط   آقای سید محمد هاشمی نسب  تبدیل به 3 قواره زمین شد،تا زندگیهای جدیدی در آن شروع شود.

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

 

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

[ جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب