شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

آقای ایمانی یک پست ناب به نام"چه زود دیر شد" در وبلاگ "فقط برای شما"یش  گذاشته.

کامنتی برایش ارسال کرده ام،ایشان لطف کرده و  بعنوان یک پست گذاشته:

http://aib1962.blogfa.com/post/34

سلام . ابوالفضل جان

من قربون اون ذهن پویا و قلم روانت بروم که اینقدر به موضوعات ناب و مسایل پروانه ای

میپردازی که همه را میبری توی حال و هول.

 فروردین 1392وبلاگی پیرامون سربازی خود و همدوره ها و جلسات فعلی که با هم داریم

افتتاح کردم.جند پست بیشتر نگذاشتم.

کم حال شدم . ولی شما به آدم انرژی + میدی.

خلاصه فکر نکنم بین 20 و چند کامنتی که برای این پستت گذاشته اند، کسی مثل رفقای

خودم جلساتی با این تداوم داشته باشه.

این آدرس وبلاگ "کاشان7476"و یک خاطره از من از متن این وبلاگ:

http://kashan7476.persianblog.ir/

 

 

ایستاده از راست:احمد تمسکی و...مرحوم اصغر ملکوتی شاد(کفاش)         و            مرحوم مجتبی عزیزی پور

 

 

بعد از خوردن شام برای ادای احترام و خواندن فاتحه به زیارت سلطان میر احمد ع رفته و برای اصغر کفاش (ملکوتی شاد)فاتحه خواندیم.

 

...واما خاطره ای از مرحوم اصغر:

 

در یک بعد از ظهر در اتاق پاسبخش نشسته بودیم.اگر یادتان باشد یک تلویزیون آنجا بود و عصر و شب بچه ها با تماشای فیلم و سریال ،وقت میگذراندند.

 

یک ترموس آب سرد هم آنجا بود.

 

اصغر بعد از خوردن آب سرد مقداری از آب ته لیوان را مستقیم به صورت من ریخت و فرار کرد.

 

یادش به خیر ، باهم شوخی داشتیم.سریعا" لیوانی که نصفه ی آب بود را برداشتم و بدنبالش در حیاط سپاه دویدم .

 

نزدیک پرچم بود که پای اصغر پیچ خورد و روی دستش نقش زمین شد .درست بالا سرش رسیده بودم .

 

با نگاهی همراه با درد و خنده گفت: احمد فکر کنم دستم شکست!!!

 

من هم بی توجه به حرفش  لیوان آب سرد را در صورتش ریختم!

 

گفتم :این از آب حالا برویم دنبال شکستگی دست.

 

از قضا بیش از 30 روز دستش در گچ بود تا خوب شد.

روحش شاد و یادش گرامی

[ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

لختی اندیشه


روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.1
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.1
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.1
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."1

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.1
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.1
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
[ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

الهی!صدبار اگر دوباره دنیا آییم

از دشمن مرتضی علی بیزاریم                       

به خدای کعبه رستگار شدم.

ایام تسلیت.التماس دعا

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

29 تیر92مصادف با 11رمضان ،بعد از به خاکسپاری عمو در بهشت زهرا ،ساعت حدود 12و نیم را نشان میداد. به پیشنهاد برادرم سعید به قطعه 26 رفتیم.قطعه ای که بخاطر شهید پلارک زبانزد خاص و عام شده است . بوی عطری که از قبر این شهید متصاعد میشود را به جان بوئیدیم و با نثار فاتحه ای آنجا را ترک کردیم.

بقیه مطلب نقل از:http://www.seemorgh.com/entertainment/2384/77723.html

شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود...

[ جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان میرسانم مراسم هفتمین روز درگذشت مرحوم  مغفور

 رحمت الله تمسکی بیدگلی

 فرزند مرحوم حاج استاد مختار را به سوگ مینشینیم:

زمان : پنجشنبه  ،سوم مرداد 1392 ساعت 30/21الی23

مکان :حسینیه دربریگ بیدگل

مراسم زنانه نیز همزمان در مکان مذکور برگزار میگردد.

[ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب