شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

جمعه دهم رمضان ، عمو توسط آرایشگر در منزل،اصلاح شد و کف دستان و پایش را حنا زدند و به حمام بردند و او را غسل جمعه دادند.بعد از خوابیدن روی تختش دستانش را به مانند کسی که از درخت ، میوه میچیند ،بلند میکرد.

دختر عمویم میگفت :از او پرسیدم :چکار میکنی آقا؟ گفت دارم  از درخت،صلوات میچینم.

با لبخند به او گفتم: به من هم میدهی؟

-آری،کف دستت را بیاور.

-کف دستم را جلو بردم و دو بار آن حرکت را در دستانم نشاند.

عمو با آرامش چشمانش را بست.فکر کردیم به خواب رفته !

اما... 

 با قلبی آرام به مهمانی خدا رفت...

 

عمو رحمت اله حدود 85 سال سن داشت  و بازنشته بیمارستان مهر تهران بود.

بسیار مهربان و آرام بود . حدود سه سال از همسرش (بانو فرزانگان) پرستاری کرد تا به رحمت خدا رفت.دائم الذکر و باوقار بود .هیچ وقت صدایش را بلند نمیکرد.متین بود و نجیب.آزارش به مورچه ای نمیرسید.

بیدگل که می آمد با پای پیاده ابتدا برای فاتحه اموات به امامزاده ها و سپس به خانه تک تک فامیل سر میزد.

فرزندان خوبی هم به جامعه تحویل داده است که نمونه اند.

خداوند تمامی گذشتگان را در این ماه رحمت غریق رحمت بیکرانش کند. صلوات

 

 

[ یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

دیشب در مسجد به یکی از بچه ها میگفتم :اگه غیبت و تهمت و یک مقدار گرسنگی و تشنگی نباشه ،روزه های امسال هم چیزی نیس ها !!

بنده خدا سری کج کرد و گفت باور کن غیبت و تهمت را میتونم کنترلش کنم اما موارد بعدی ...سخته

عکس از اینترنت.با کمال عذر خواهی از روزه داران

بی اختیار یاد این شعر افتادم که همیشه استاد جشنی سر کلاسهای بعد از ظهر دانشگاه ،هنگام خمیازه کشیدن دانشجویان باصدای بلند و اشاره به او میخواند و تقریبا" نمیگذاشت طرف با خمیازه اش حال کند:

تنها تو نیستی که گرفتار این غمی

بر هر که بنگری  به این درد مبتلاست

انشا’الله خداوند به کرمش این روزه ها را از همه قبول کند و به هرکس که دلش میخواهد روزه بگیرد طاقتش را عنایت کند که حتما"میکند.

[ جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

خیلی صادقانه از شما میخواهم بگویید اگر جای من بودید چه کار میکردید؟

ساعت 19 امروز اول ماه مبارک رمضان به یکی از قنادی های معروف کاشان رفتم.زولبیا و بامیه های قنادی نانک واقعا"بی نظیره.

آنقدر جمعیت زیاد بود که به سختی میشد وارد قنادی شد. با دیدن جمعیت ،لحظه ای از تصمیم خود پشیمان شدم و خواستم برگردم.اما بعد از چند دقیقه خلوت تر شد و صف تشکیل شد. در میانه صف بودم که فروشنده مرا دید.

(مشتری همیشگی و چند ساله انها هستم و آنها هم مشتری گذری بانک).

با صدای بلند آقای...(توزیع کننده زولبیا و بامیه)را صدا زد و گفت:آقای تمسکی برایت فیشها را آورده.

بعد از لحظاتی شنیدم که یکی از بیرون مغازه صدایم کرد.برگشتم و دیدم که آقای ...بود.

یک بسته یک کیلوئی زولبیا ،بامیه برایم از درب پشتی آورده بود.

اگر جای من بودید چه میکردید؟

 

[ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

حلول ماه مهمانی خدا بر همگان مبارک

[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

یکی از همکارانم که رفت و آمد خانوادگی هم باهم داریم این گونه تعریف میکرد:

به اتفاق برادر بزرگترم همراه با خانواده هایمان تصمیم گرفتیم که پدر و مادرمان را به کربلا ببریم .این موضوع از حدود 2 سال پیش است.القصه به نجف که رسیدیم برای زیارت مولا امیرالمومنین علی علیه السلام آماده شدیم و با کاروان دسته جمعی رفتیم.

کل پول پدرم که 350هزار تومان بود را از جیبش زدند!

وقتی به هتل برگشتیم،خواست سیگار بکشد از این موضوع مطلع شد .و بیا وببین که همه هتل را روی سرش گذاشته بود.از او نوع پولها را پرسیدیم.گفت:5تا چک پول 50هزار تومانی4تا اسکناس 10 تومانی و 2 تا اسکناس 5 تومانی!

رییس کاروان برای دلداری ایشان که پدر شهید هم بود گفت: قصه نخورید . موردهای مشابهی هم داشته ایم. نماینده شرکت شمسا پولهای پیدا شده را تحویل کاروانها داده اند.شاید پول شما هم پیداشود.

من و برادرم دیدیم که ممکن است پدر بر اثر فشار خون به صبح نرسد و ...!!!

پولهایی که پدر نشانیش را داده بودبا برادرم آماده کردیم و به رییس کاروان دادیم و گفتیم :زحمتش را بکش

گفت: باشد صبح

گفتیم:ممکن است دیر شود!!!

ایشان به درب اتاق رفت و پدرمان را صدا کرد و گفت:یکبار دیگر نشانی پولها را بده

پدرم هم با دقت تمام همه را گفت.

رییس کاروان پولها را به ایشان داد و گفت :اینها را کنترل کن ببین درست است؟

پدر در حالی که دستانش میلرزید با وسواس خاصی آنها را کنترل کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:دقیقا" درست است!!!

فقط

فقط

-فقط چی؟

یک کش کرم رنگ دور آنها بود که پولها را لوله کرده بودم و در پاکت سیگارم گذاشته بودم،نیست!!

همه خندیدند و یکی گفت: شاید آن را تحویل شرکت شمسا نداده اند.

پدرم رو به مادرم کرد و گفت :مادر علی به تو گفتم که پول حلال گم نمیشه!

بعد هم رو به زیارت نجف کرد و گفت: یا جناب علی ع دستت درد نکنه 

[ شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

عرض سلام و احترام مجدد

برنامه ریزی و آینده نگری یکی از پایه های مهم زندگی می باشد .اما بعضی وقتها مسائلی پیش بینی نشده سر راه می آیند که مسیرت را تغییر میدهند .

خیلی از تغییرات هم با کمک معبود لاشریک،منشا’ پیشرفت میشوند.و اگر مصلحت چیز دیگری باشد سر آغاز سکون و شاید عقب گرد.

به هرحال توکل به خدا دارم و دائم ذکرم این است که:

افوض امری الی الله ،ان الله بصیر بالعباد.

بعد از حدود یک دهه ،محل کار و خدمتم و نوع آن تغییر کرد و این باعث تا’خیر به حضور دوستان شد.

انشاالله با پست هایی پر بار در خدمت شما خواهم بود.

[ جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب