شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

 

 

شخصی برای زیارت حضرت امیر(ع) به نجف اشرف رفته بود .برحسب اتفاق کل پولش را که برای مخارج سفر همراه داشت گم کرد.ناچار به مرقد حضرت علی ع رفت و به آن حضرت متوسل شد.بعد از توسل و گریه زاری به خواب رفت و در خواب حضرت به ایشان فرمودند که: پاسخ شما نزد اولین شخصی است که از دروازه شهر نجف اشرف وارد می شود.

صبح زود به دروازه شهر رفت و دید که آقای ملا هاشم بحرینی وارد شهر شد. ایشان امام جماعت بارگاه حضرت علی ع بود.آن شخص برای طرح خواب و صحبتش با ایشان کمی در اکراه بود.مجددا"به حضرت متوسل شد.

روز دوم هم همان خواب و همان برنامه .

برای بار سوم متوسل شد. همان دستور از حضرت برای ایشان صادر شد . روز سوم خود ملاهاشم بحرینی متوجه تعقیب سه روزه آن شخص شد . از ایشان پرسید :ظاهرا"شما می خواهید چیزی را مطرح کنید . سه روز است که شما مرا از ورود به دروازه شهر تا حرم تعقیب میکنی. 

آن شخص داستان مفقود شدن پول و آن خواب را برایش تعریف کرد .ملاهاشم گفت :بعد از نماز صبح به منبر می روم و تو جواب را می گیری .

بعداز نماز ملا هاشم به منبر رفت و گفت:

قبل از اینکه در حوزه مشغول درس خواندن شوم شغلم هیزم فروشی بود .برای اینکه مدیون حیوانم هم نشوم با کول هیزم ها را جمع آوری وبرای فروش به آبادی می آوردم و میفروختم.

یکروز به کسادی خورده بودم و کسی هیزم نمی خرید.

ناچار به محله یهودی ها رفتم و هیزم ها را به اصرار و چانه زنی زیاد ، یک یهودی تقریبا" به نصف قیمت از من خرید !

موقع برگشت پولهایش را شمردم .یک درهم اضافه داده بود.

بعلت چانه زیادی که زده بود برنگشتم.

شبی در عالم خواب یهودی رادیدم که به جهنم می بردند.به ملائک عذاب گفت صبر کنید. او (در حالی که به من اشاره می کرد) یک درهم به من بدهکار است. نزد من آمد وطلب یک درهم را کرد .

گفتم :ندارم!!

گفت: در عوض یک درهم عذابم را باید بپذیری.

یک انگشت آتشین روی سینه ام گذاشت !! از شدت سوزشش از خواب بیدار شدم. در بیداری هم آثارش روی بدنم بود !!!

به هرطبیبی مراجعه کردم، التیام نیافت.

ناچار به حضرت مولا امیرالمومنین علی ابن ابیطالب ع متوسل شدم. ایشان مرا شفا داد .

اماهنوز آثارش روی سینه ام هست.

این مرد 100تومانش را 3 روز است که گم کرده است....

هنوز صحبتهای ملا هاشم تمام نشده بود که شخصی از میان جمعیت بلند شد و گفت:پول نزد من است و من آن را پیدا کرده ام.

[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

در اینجا از زحمات کلیه معلمان خود در دوره های ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان تشکر و آرزوی سلامتی و بهروزی برای آنان دارم.

و نثار شادی ارواح معلمانی که به سوی معبود پر کشیده اند نیز فاتحه و صلوات میفرستم.

معلمان اول تا پنجم ابتدایی حقیر :آقای اسفندیار مولایی، آقای قوام جلالی ،مرحوم جواد استادیان،آقای حسین محمودیان وآقای حسین کریم پناه 

این هم  یادی  از  استادقرآن توسط دوست عزیزم آقای ابوالفضل ایمانی به بهانه روز معلم.(عکس هم از وبلاگ ایشان)

http://aib1963.blogfa.com/post/251

[ سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

دیروز در کلاس مردم شناسی استاد شفیعی صحبت از خط میخی شد.

ایشان گفتند که دانشجویان ارشد تاریخ ، چند واحد خط میخی را هم پاس میکنند.

محمد شب خوان دستش را بالا گرفت و گفت: استاد در کاشان زبان میخی هم داریم.

- زبان میخی!!!؟      

- بله

_ منظورت چیست؟

 

- برای مثال:

میخَىْ بِﺧَىْ نِ میخَىْ نِ خَىْ

 

(لطفا" با لهجه کاشانی غلیظ بخوانید)

استاد و دانشجویان از خنده منفجر شدند.

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .
یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.
[ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

برای خرید میوه به مغازه ای رفتم که این گونی سیب زمینی را دیدم.

چند سیب زمینی درشت و مرغوب روی گونی و قسمتی که پیداست و بقیه ...

گیرم که خلق را به طریقی فریقتی

                         با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟

 

[ چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب