شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

[ شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

[ جمعه ٢٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

 

[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

محمدرضا آخرین فرزند مرحوم عمویم " حاج احسان تمسکی " است.

امشب عروسیش بود .پسر مودب،بامحبت ،بااخلاق و کاسبی است خیلی دور از جان شما جای عمویم خالی بود.پدر ها در خانواده های عیالوارمعمولا"به فرزند آخرشان  بیشترمحبت دارند. 

 خدایش رحمتش کند.

محمدرضا در کنار پدر همسرش  آقای ماشااله رافضی

 

 

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

[ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

شاعر :؟!

تاکه باغم داشت انگور عسگری

نام من بود میرزاصادق بک قلی!

تاکه باغم خالی از انگور شد!

نام من برگشت صادق کور شد!  

[ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

سید مهدی قوام و یخ فروش

سید مهدی قوام یه روز از مجلس روضه داشته برمیگشته خونش که یهو یه چیزی توجهش رو جلب میکنه. می شنوه که یه شخص داره های های داد میزنه و گریه میکنه…..

 میره جلو تر و میبینه که تو میدون شهر هیچ کاسبی نمونده به جز یه یخ فروش که داره داد میزنه: که آهای مردم بیایید یخ های منو بخرین،این همه سرمایه ی منه، سرمایه ام داره آب میشه و از بین میره…

.وقتی سید اون صحنه رو میبینه همه یخ های اون مرد رو میخره و خودش هم میشینه کنار دست اون مرد یخ فروش شروع میکنه به گریه کردن…

 

مرد یخ فروش میپرسه شما چرا گریه میکنی؟

 

سید میگه تو با این کارت چه درسی به من سیدمهدی دادی ...  تو یخ هات داشت آب میشد این همه داد زدی گریه کردی…..

من چیکار کنم که عمرم آب شد….

تو گناه آب شد…

 

سیدمهدی قوام و دزد !

آقای هاشمی نژاد تعریف کرد: از یک میوه فروش که روی چرخ میوه ریخته بود برای دیدن سید میوه خریدیم. وقتی خواستیم پول بدهیم، پول را قبول نکرد. گفتم اگر مبلغ را نگیری میوه را نمی‌برم. میوه فروش گفت آقا سید دست من را گرفت و از جهنم به بهشت برد چگونه پول بگیرم؟
بعد تعریف کرد یک روز سید با عیالش از خانه بیرون رفتند من هم که در محل به دزدی شهرت داشتم به خانه‌ی سید رفتم مقداری اسباب جمع کردم و خواستم از خانه بیرون بروم که در خانه باز شد و سید با عیالش وارد شد.
نگاهی به من کرد و سلام گرمی کرد و گفت «حالا که تا اینجا آمده‌ای بیا برویم یک چایی بخوریم»
داخل خانه برگشتیم. سید برایم میوه و چای آورد. بهم گفت:«اهل کجایی؟» گفتم خاکسفید. گفت:«این فرش دستی ها مال تو. یک چرخ دستی و میوه بخر و داخل آن بگذار. هرچه هم که از بارت ماند و نخریدند شب خودم از تو می خرم.»
با این کارش مسیر زندگی من را عوض کرد !
 
سایت:سائلین الزهرا
[ جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

یادگاری که برادر میدهد با ارزش است

کاش میدادی ضریح قبلی ات را به حسن ع

رحلت پیامبر اسلام ص و شهادت امام حسن  ع و امام رضا ع  تسلیت باد.

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب