شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

تا تنور در دسترس نداشته باشید ،فکر تهیه این نوع جوجه را هم نکنید و فقط تصویرها را ببینید.

این تصاویر در گمبیه ای در دشت حسن آباد بیدگل تهیه شد و واقعا" جای شما خالی بود.چیه چرا این جوری نگاه میکنید؟!!

- اولا" : مهمان بودیم .

- ثانیا" : گفتم که جای شما خالی بود.

 

 

 

در این مرحله درب تنور را بستند و پس از 20 دقیقه : خوشمزه

 

[ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

این هم یک ایمیل جالب :


 
 
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به اردک خورد و اونو کشت
 
 
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
 
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
 
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
 
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
 
****************************** **
 
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
خدا پشت پنجره ایستاده
[ جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

 

آسمان امشب مرتب بیقراری میکند

یا علی زهرا چرا لحظه شماری میکند؟

نوبت وصل است و میقات نبی صهبا خموش

یوسف زهرا یقینا "گریه زاری میکند

 

شعر از صدیق عزیزم،سید حسن سعیدزاده بیدگلی(صهبا)

[ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

مراسم یادبوددکترغلامرضااسلامی بیدگلی

ضایعه اسفناک درگذشت فقیدسعیدمرحوم دکتر غلامرضا اسلامی‌بیدگلی، استاد دانشگاه تهران، صاحب‌نظر مسائل مالی و اقتصادی، نویسنده و مؤلف حوزه اقتصادرابه عموم همشهریان گرامی تسلیت عرض مینمایم.مراسم یادبودوختم آن مرحوم

روز جمعه مورخ 16 فروردین ازساعت10 تا12صبح درحسینیه توی ده بیدگل برگزارخواهدشد.

نقل از وبلاگ المصباح

[ پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

تعطیلات فرصت خوبی برای دید و بازدید دوستان شاغل در شهرستان است تا دوباره به هم برسند.این  عکسها مربوط به 12 فروردین در پارک شادی آران و بیدگل است که به همراه املت خوران صفای خاصی داشت . البته حضور آقای خدمتی هنگام دوچرخه سواری در پارک به جمع دوستان صفای مضاعف بخشید.

بیان خاطرات توسط ایشان و دوستان ،باعث شد تا در جلسات بعدی املت خوران ،آقای خدمتی یکی از مدعوین باشد .

خلاصه جای خیلی از دوستان خالی بود.

 

 

 

این عکسها هم مربوط به غروب جمعه 9 فروردین 92و در گمبیه آقای شیخ زاده در دولاب است که نماز جماعت مغرب و عشای زیر آسمان لذت خاصی را به جمع داد.

 

.

این هم فیلتر آفتابه به درخواست دوستی در نظرات به کمک فتوشاپ!!!

 

 

هردو معلم دوران دبیرستان ما بوده اند و حالا دوست و مرشد. استاد خدمتی (شیمی) و استاد اسلامی(بینش و معارف)

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

امسال توفیقی حاصل شد تا همراه قافله راهیان نور به سرزمین لاله های گلگون رهسپار شوم.

پس از گذشتن از استان های مرکزی و لرستان،به اسنان خوزستان و شهر خرمشهر.اسکان در یک اردوگاه که از آموزش وپرورش بود،صورت گرفت.

راوی ، بیشتر آقای حاج اکبر احسن زاده بود. ایشان از فرماندهان زمان جنگ در لشکر امام حسین ع بوده اند.

نقل خاطرات بدون واسطه توسط  ایشان و رحمت الله کریمشاهی

 ،خیلی به دل می نشت.بازدید از اروند کنار و سال تحویل در شلمچه

 و دیدن از منطقه عملیاتی رمضان و پاسگاه زید و طلاییه و دهلاویه و هویزه و....جز’برنامه های این سفر بود.

بیان خاطرات و ثبت لحظه ها کار من نیست و در قالب یک پست نمیگنجد.

ضمن تشکر از دست اندرکاران این کاروان ،به چند عکس بسنده کردم.

 

 

 سعی کنید اگر تاکنون نرفته اید برای یکبار هم که شده به این سرزمین سفر کنید.

شهدا را به یاد بسپاریم نه به خاک!

انشاالله خداوند ما را ادامه دهنده راهشان قرار دهد و کسانی را که خون شهدا را پایمال میکنند هدایت فرماید.

[ شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب