شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

جواب دندان شکن
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

[ شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :
اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !
اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!
اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!
اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!
اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!
اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!
و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
[ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

خاطره مسافرت تجاری سال 1326 و معجزه ختم امن یجیب

در سال 1326 حاج محمد تمسکی که حدود 13 سال داشت در معیت پدرشان مرحوم حاج استاد مختار، جهت فروش پارچه های تولیدی دستگاههای شعربافی کارگاه خود و همکاران به منطقه ای به نام زاویه و زرند که حد فاصل قم و همدان می‌باشد مسافرت می‌کند که داستانش شنیدنی است .

بعد از گذشتن از قم در ایستگاه پرندک پیانده شدیم . پارچه ها به باربرها دادیم وهمراه  آنها توسط دو الاغ بارها را به کاروانسرایی در ده رحیم آباد بردیم . شب را در کاروانسرا گذراندیم و فردا صبح به منطقه زرند و زاویه رفتیم شب را در خانه ای گذراندیم که اتفاقا صاحبخانه  کر و لال بود ، صبح که بیدار شدیم دیدیم  برف سنگینی آمده است ، نمونه‌ای از پارچه ها را برای فروش به شهر بردیم ، اما دریغ از فروش یا سفارش حتی یک متر .

اتفاقا روز 28 صفر بود و سالروز رحلت پیامبر ص و شهادت امام حسن مجتبی(ع) بعد از اینکه از فروش پارچه ناامید شده بودیم با 2 باربر صحبت کردیم تا دوباره به رحیم آباد برگردیم اما آنها بعلت سرما و برف زیاد گفتند که این کار را نمی‌توانیم انجام دهیم . چون ممکن است دست و پای الاغ ها در برف بماند و قادر به حرکت نباشند .

با دنیائی از غم و اندوه به مسجد رفتیم و بین نماز ظهر و عصر ، مرحوم پدرم نزد امام جماعت رفت و از ایشان تقاضا کرد چند بار آیه شریفه امن یجیب را دسته جمعی قرائت کنند تا فرجی در کار ما شود .

بعد از نماز باربرها خودشان به ما مراجعه کردند و گفتند مقداری هوا باز شده است . ( ابرها کم شده‌اند . )اگر مایلید بار شما را به رحیم آباد ببریم .

موافقت کردیم و به طرف رحیم آباد رفتیم . تقریبا غروب بود که به همان کاروانسرای دو شب پیش رسیدیم . اما طی این طریق خیلی با سختی و سلام و صلوات انجام شد . عبورالاغ های حامل بار از رودخانه که با پل چوبی که از تنه درختان درست شده بود و سرمایی که همچنان صورتهایمان را آزار می‌داد سختی سفر را مضاعف میکرد..

بعد از رسیدن به کاروانسرای رحیم آباد ، خسته و ناامید در حال اسکان بودیم که دیدیم سر و صدای زیادی که حکایت از ورود کاروانی به کاروانسرا بود به گوش می‌رسید .

آنها نیز از ایستگاه پرندک از قطار پیاده شده بودند و گفتند که ما قصد سفر به خمسه همدان را داریم . پرسیدیم  بار شما چیست ؟

گفتند ما روغن‌ حیوانی که در مشک ها می‌باشد را به آنجا می‌برم تا نخ بخریم و از آن پارچه ببافیم . ما گفتیم که اگر خواسته باشید با هم معامله می‌کنیم . و کار شما را آسان کرده‌ایم . ما پارچه بافته شده داریم و حاضریم به قیمت با روغن‌های شما تعویض کنیم .

بعد از خوردن شام ودیدن پارچه ها یکی از طاقه‌ها را متر کردند  و کل پارچه ها را با روغن‌ها معامله کردیم و حتی متر و قیچی را هم می‌خواستند بخرید که من به نوجوانی خود به مرحوم پدر گفتم که این کار را نخواهیم کرد .

پدر تبسمی کرد و گفت :آری حق با توست.

فردای آن روز مشک‌های روغن را با خوشحالی به ایستگاه آوردیم و به کاشان آمدیم و مشتریان و کسانی که پارچه را برای فروش امانت داده  بودند ، مشتاقانه به منزل پدر آمدند .

 

[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

شهادت ششمین امام شیعیان جهان حضرت امام جعفر صادق علیه السلام  بر دوستداران حضرتش تسلیت باد.

[ چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

در جانب شرقی سردابه متجاوز از یکصد تابوت به اندازه های مختلف بلند و کوتاه و رنگهای متفاوت زرد و سیاه در سه ردیف روی یکدیگر گذاشته شده است که قسمتی از تخت های چند تابوت شکسته شده است و درون هر یک جسدی در لباس با سر و صورت باز و مو های ژولیده نمودار است حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی در بازدید خود در سال 1341 از نپوسیدن تابوت ها(سالم ماندن اجساد) اظهار تعجب نموده و شهدا را از یاران حضرت علی بن باقر (ع) قلمداد نموده اند.

برگرفته از:

http://www.ardehal.org/articles/default.aspx?articleid=55

عکسها را یکشنبه شب (جای شما خالی بود) گرفته ام. 

 

 

 

 

 

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

نمیدانم چه حسابیه اکثر وبلاگ نویسا و وبلاگ بینا عاشق عکسای قدیمی شدن!

همونطور که قول داده بودم خاطرات پدر و عکسهای قدیمی را بیاورم،2 تا عکس با قدمت بیش از 30سال را خدمتتون ارائه میدم.

حاجی محمد زمانی که تعداد ماشین در بیدگل به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید،یک ماشین جیپ ویلیز سبز رنگ داشت .

در تابستان حتی یک جمعه هم در خانه نبودیم .ضمنا" این جیپ کاربری های مختلف داشت.اعم از جابجایی مسافر به کاشان،آقا علی عباس ع و....جابجایی بشکه های نفت و بنزین و....جابجایی هندوانه از سمبک(کویر)و...

این عکسها مربوط به روستای دره (به ضم دال)بعد از معدن درین.

منزل مرحوم حاج عباس طحانی که از قدیم الایام گلاب و عرقیات گیاهی را از روستای دره به بیدگل می آورد و میفروخت.در حال حاضر فرزند بزرگ ایشان بنام اکبر طحانی در خیابان دربریگ روبروی امامزاده محسن ع مغازه دارد و گلاب و عرقیات گیاهی میفروشد.

                                    

 

از راست:سعیدرضا تمسکی  و وحیدرضا تمسکی و کودک ؟ ونشسته روی سپر:اکبرطحانی

 

 از راست:

مرحوم آقا احمد هجری. حاج محمد تمسکی(احمد تمسکی کودک پستانک در دهان"خودم").آقاحسین هجری .مرحوم حاج حسین لطفی"پدربزرگم".مرحوم حاج عباس طحانی و نوجوان نشسته :سعید رضا تمسکی

ضمنا"عکسها با یک دوربین لوبیتر قدیمی گرفته شده. واما خاطره:

دریکی از سفرها به روستای دره در اوایل پیروزی انقلاب ،عکس مرحوم پدر بزرگم حاج حسین لطفی ،پشت شیشه ماشین بوده ، که شباهت زیادی با محمدرضا شاه  مخلوع داشته بود .

چند نفر از اهالی روستا قصد شکستن شیشه ماشین و ... را داشته اند که با حضور پدر بزرگم و حاج عباس طحانی این قضیه به خیر گذشت.

 

 

 

[ جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

بعضی وقتها آدم بیخودی عصبانی میشه و روی خودش خیلی حساب باز میکنه، ولی کم میاره.

برای مثال:

یکی از دوستان راننده میگفت:در جاده بندر یک تریلی توی سبقت از ماشین 10 چرخ من خیلی ناجور جلوم پیچید!

من که خیلی بهم برخورده بود،شروع به زدن بوق و چراغ برایش کردم.

بعد از رسیدن به یک پارکینگ جاده ای ،طرف راهنما زد و کنار کشید.من هم یک تالیور از ماشینم برداشتم و برای دعوا با او از ماشین جستم پایین.

چشمتان روز بد نبینه،راننده که حدود2متر قد و 100کیلو وزن داشت با موهای فرفری و دستهای خالکوبی کرده پرید پایین.

پیش خودم گفتم که حریف طرف میشم.

ناگهان درب طرف شاگرد تریلی هم باز شد ودو نفر دیگه هم ،که هم سایز او بودند از تریلی جستند پایین!!

راننده تریلی گفت:فرمایش؟

_ ببخشید ظاهرا" این تالیور از ماشین شما افتاد پایین!!!(با ترس)

تالیور را از من گرفت و بالای تریلی انداخت و گفت:بابا یک تالیور که قابلی نداشت.

خداحافظی کردم و از اینکه کتک نخورده بودم خدا را شکر کردم.

[ سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

نگاهی گذرا به زندگینامه حاج محمد تمسکی بیدگلی

 محمد سومین فرزند ذکور خانواده حاج استاد مختار تمسکی در سال 1313 درخانواده ای مذهبی در کوچه عصارها واقع در محله درب ریگ بیدگل چشم به جهان گشود  .

آموزش خواندن و نوشتن و فراگیری قرآن را در مکتب خانه پدر خویش به همراه دیگر هم سن و سالان  خودآغاز و همچنین  آموزش پارچه بافی با دستگاههای  بافندگی آن زمان (شعربافی) را در کارگاه پدر فرا گرفت.

در سن 12 سالگی یعنی سال 1325 مادر خود را که بعد از بازگشت از سفر کربلا دچار تب کشنده حصبه شده بود از دست داد.

این  غم بزرگ تاثیری ژرف در روحیات کودکانه وی گذاشت.

 شغل شعربافی یکی از اصلی ترین منابع درآمد آن دوره بود و ایشان به همراه پدر خویش گاها به شهرهای مختلفی بابت فروش پارچه سفر می کرد که چند خاطره جالب از این مسافرت ها را در پستهای آینده   ذکر خواهم کرد.

                     در سن 19 سالگی یعنی سال 1332  عازم خدمت سربازی  شد 21 ماه از دورن خدمت خود را در دانشکده افسری تهران گذراند که در آنجا حشر و نشر با افسران درس خوانده و همچنین مطالعه در کتابخانه دانشکده افسری در ایام فراغت  با توجه به اندوخته ای که از مطالعه کتابخانه پدر  در منزل داشت تا حد زیادی در افزایش اطلاعات و آگاهی عمومی  وی در مواجهه با اجتماع  گذاشت.

ایستاده از راست نفر پنجم                                                                             بعد از بازگشت از سربازی و در سال 1335 با همسر دلخواه خود یعنی  فاطمه اولین دختر مرحوم حاج حسین لطفی ازدواج کرد.

شغل پارچه بافی با ظهور شرکتهای ریسندگی و بافندگی کاشان به افول گرایید و ایشان برای داشتن شغل به تهران مسافرت کرد در آنجا با توجه به آشنایی با  افسران دانشکده افسری نهایتا در سال 1338 در شرکت نفت استخدام شد.

شرح کامل آن در زندگینامه تفصیلی خواهد آمد.

اولین فرزند ذکور ایشان یعنی حمیدرضا  در سال 1339 دیده به جهان گشود.

تعداد فرزندان وی 6 پسر و 1 دختر می باشد که همه دارای زندگی مستقل می باشند و ایشان هم اکنون  با همسر خود با توجه به بازنشستگی در سال 1368  تا بحال به زندگی مشترک خود ادامه می دهند.

در سالهای 1353 و 1365 به همراه هم  عازم حج واجب گردیدند و عشق به اهل و بیت عصمت و طهارت  ایشان  را 2 بار به کربلا  و سوریه و سفرهای متعدد به مشهد مقدس کشانده است .

خوش صحبتی و خوش سفری و مهمان نوازی و زندگی خوب ایشان با همسر همواره زبان زد  دوستان و فامیل بوده و نکته حائز اهمیت و به قول ایشان یکی از کارهایی که ثواب آن شاید از حجهای واجب بیشتر بوده است  اصلاح وی در جامعه و خصوصا  بین زن و شوهرهایی  که اختلاف داشته  و تا سرحد طلاق نیز پیشرفته اند، بوده است.

اینجانب قصد دارم عکسهای قدیمی، حکایات جالب و داستانهای قرآنی که با گویشی لطیف توسط ایشان در  جمع دوستان و فامیل گفته شده است  را جمع کرده و به ندرت در وبلاگم جهت  استفاده دوستداران بیاورم.

با توجه به به آرتروز شدید و پیشرفته ایشان و همسر مکرمه شان برای همه پدر و مادرها  آرزوی سلامتی و سربلندی دارم و از خداوند جهت شادی ارواح کلیه پدر و مادرهایی که دستشان از دنیا کوتاه است آرزوی غفران الهی دارم.

 حاج آقاعلی عصیری یکی از دوستان و همسفران قدیمی (مثلا"مسافرت با موتورسیکلت به اصفهان با جاده خاکی حدود50سال پیش)درعیادت از حاجی

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب