شدشدنشدنشد
مابه نیت خیر آمده ایم:شدشد.نشدنشد.احمد تمسکی بیدگلی

یک شب آقا رضا با دوستانش به یک باغ رفتند .

قرارشد شب را در باغ بخوابند .یکی  که به طفیلی دوستان آمده بود ،مشکل داشت.

با تذکر مخفیانه آن دوست همه فهمیدندند که طرف دستش چسبناک است.

گفتند پولها را امشب چکار کنیم تا از دست طرف در امان باشد؟

آقا رضا گفت من جای خیلی امن سراغ دارم!!

_ همه پرسیدند:کجا؟

_ آقارضا تمام پولها را مخفیانه در جیب شلوار دزد گذاشت!!

....و بگفته یکی ازشاهدان عینی  نیمه ی آنشب دزد بیچاره همه ی جیبها را،به غیر از جیب خودش  وارسی کرد وچیزی نیافت.....ناراحت

و وقتی صبح به دستشویی رفت آقارضا پولها را از جیب او برداشت و به صاحبانش داد...

[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

مادر محمد سن زیادی داشت.

پیرزن بیچاره دچار آلزایمر شدیدی شده بود.هر روز محمد  برای دادن غذا به مادر باید از شهر به روستا میرفت و برای  او غذای سه وعده را آماده میکرد.

گاهی وقتها مادر اورا میشناخت وگاهی اوقات حتی اسم محمد را هم بیاد نمی آورد!

یک روز که محمد دیر تر از هر روز به روستا رفت دید که مادر هیج غذایی نخورده است! 

محمد ناراحت شد و ناخودآگاه سر مادر فریاد کشید وبا عصبانیت گفت :اگه یه روز من نیام حتما" از گشنگی میمیری....

بعد محمد در حالی که از ناراحتی برخوردش با مادروازطرفی وضعیت بیماری مادر  بغض گلویش را فشار میداد و اشک در چشمهایش حلقه زده بود به اتاق کناری که نقش آشپزخانه را بازی میکرد رفت تا برای مادر آب بیاورد.

وقتی آب را آورد ومشغول غذا دادن به مادر شد،مادر نگاهی به محمد کرد وگفت:قبل از تو یک نفر اینجا بودکه مثل سگ بر سرم هو هو میکرد .

محمد در حالی که اشکهایش را پاک میکرد لبخندی زد و مادر رابوسید.

[ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

سلام

از آقارضاچه خبر؟

آقارضا تعریف میکردکه :  اوایل که کمیته  درست شده بود گزارشی دارند از چند معتاد که در یک باغ مشغول مصرف مواد مخدر هستند.

باغ را محاصره کرده و وارد آن میشوند تا معتادان را دستگیر کنند.

یکی از معتادها  موقع فرارمیپره توی استخر آب !

مآمور کمیته به او میگه "بیابیرون"

-معتاد میگه:"شما نمیتونید مرا دستگیرکنید."

مامور:"برای چی"

_ "چون داخل آب حوزه نیروی دریایی است" 

[ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

مردی نبود فتاده ای پای زدن                  گردست فتاده ای بگیری مردی

[ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

پس از گذشت 18 سال از اخذ دیپلم امسال به اصرار همکاران در دانشگاه علمی کاربردی مرکز آران وبیدگل رشته روابط عمومی "ترم بهمن" ثبت نام کردم.

به نظر شما کار به سرانجام خواهد رسید؟؟!!

ضمنا"ربط  مطلب با این عکس چیست؟

گل کلم که دیده اید. البته این کلم بر اثر عدم مصرف گل کرده است.

[ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

[ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

آقا رضا ازخونه بیرون آمده بود که از دور یکی از معتادهای محل را دید که به قصد گدایی به طرف آقارضا حرکت میکرد. در یک لحظه فکری به ذهن آقارضا رسید.

به سرعت و نفس نفس زنان به طرف معتاد دوید و گفت:

- سلام .یک وانتی را اینجا ندیدی؟

-نه چطور؟

-چون وانتی برایم بار آورد ومن پول همراه نداشتم.میخواستم از کسی قرض بگیرم وبه او بدهم که رفت!!!!

بیچاره معتاد وقتی این اوضاع را دید به راهش ادامه داد ورفت.....

[ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

"بفرموده معصوم ع: فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت"

خداوندا هرخانواده  که فرزند ندارد به ایشان فرزند نیکو عنایت فرما وهرکس فرزند یا فرزندانی دارد سالم و صالحش نگهدار و  سرمایه ای برای دنیا وذخیره ای برای آخرت قرارش بده.آمین

ابوالفضل 8سال وفاطمه 4ماه

[ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

دو تا عباس تو فامیل داریم.

یکی پسر داداشم حاج مجید ویکی پسر خاله ام عباس عرفاتی.

جالب اینکه هر دو با سه سال فاصله متولد  (پنجم اسفند) هستند.

به هر دو تولدشان را تبریک میگم و امیدوارم  توی عروسی هر دو به زودی رویشان را ببوسم.قلب

 

 

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

رفقای آقا رضا هم آدمهای جالبی هستند.

 برای مثال:آقا رضا روی موتورش سرکوچه نشسته بود,یکی از رفیقهایش از او میپرسد:میتونی موتورت را برای 10 دقیقه عاریه بدهی؟

- میخواهی کجا بروی؟

- میخواهم بروم صحرا

- برای چی؟

- مدت 2ساعت آب دارم باید به کردو ببندم و را’س2ساعت دیگه برمیگردم!!!!

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]

بسمه تعالی

 

وحیدرضا تمسکی بیدگلی متولد سال 1345 می‌باشد . ایشان فرزند چهارم خانواده حاج محمد می‌باشد . ورزش باستانی را در سال 1358 در سن 13 سالگی از زورخانه حسینیه سلمقان بیدگل شروع نمود .

به سبب علاقه‌ای که به ورزش باستانی داشت در ایام هفته به زورخانه‌های فعال دیگر در سطح بیدگل هم میرفت و ورزش می‌کرد .

ورزش میل‌بازی سنگین را اولین بار توسط ورزشکار مشهور باستانی مرحوم حاج احمد خادم الحسینی معروف به (حاج مروجیان) در زورخانه میدان سنگ (میدان فیض) کاشان دید و جرقه عشق به این نوع شیرین کاری ورزشی خرمن اشتیاقش را به آتش کشید .

در سال 1361 در سن 16 سالگی داوطلبانه به جبهه حق علیه باطل رفت و در کنار دیگر جوانان این مرز و بوم به دفاع از کشور پرداخت . بعد از حضور داوطلبانه در جبهه ، در سالهای 64 و 65 خدمت مقدس سربازی را نیز در زمان جنگ در مناطق مرزی غرب به پایان رسانید.

 بعد از آن همچنان به صورت پراکنده به ورزش باستانی می‌پرداخت .

پس از ازدواج و تولد اولین ثمره این پیوند که دختری است که هم اکنون دانشجوی مهندسی برق می‌باشد ، در رویایی عجیب در خواب می‌بیند که فرزند 2 ساله‌اش را به دست خود در در راه خدا در حال قربانی کردن می‌باشد . فردای آنروز پس از مراجعه به حاج آقا اسدا... روحانی و پرسیدن تعبیر خواب ، ایشان فرمودند که ان‌شاء ا... در زمان حیات خود به سفر خانه خدا و حج واجب مشرف خواهی شد که این تعبیر در سال 1387 به واقعیت نشست و پس از داشتن فرزند دیگر به نام محمد‌رضا به اتفاق همسر     مکرمه اش  به سفر واجب خانه خدا مشرف شد .

و اما از حاشیه به متن برمی‌گردیم و حضورتان عارض می‌شوم که حدود 8 سال است  یعنی از سال 1382 پس از تمرینات مختصری در بیابان‌های اطراف آران و بیدگل و بدون داشتن هیچ‌گونه استادی تمرین میل‌بازی سنگین را شروع کرد و در مدت کوتاه توانست با زبردستی خاصی هنگام میل‌بازی دل هر بیننده‌ای را بلرزاند و بدون اختیار لبخند تحسین را به لبها جاری کند .

ایشان تا بحال چند قهرمانی در سطح شهرستان را کسب کرده است و از آنجا که به مطرح شدن علاقه‌ای ندارد در هیچ مسابقه استانی و کشوری شرکت ننموده است و در عوض به صورت افتخاری در بیش از دهها شهر و شهرستان به اتفاق دوستان و ورزشکاران در مراسمهای شادی و موالید معصومین (ع) و یادبودها شرکت می‌نماید و با میل بازی سنگین خود بهت و حیرت را در چشمان هر بیننده می‌نشاند و باور بفرمائید که بنده که بارها شاهد میل ‌بازی سنگین ایشان بوده‌ام باز هم به عشق دیدن این ورزش و تشویق ورزشکاران و نوجوانان ورزش باستانی که ورزشی آمیخته به اعتقادات شیعه می‌باشد به زورخانه می‌روم و توصیه می‌کنم که دوستان برای دلگرمی این عزیزان و ورزش باستانی  که مدح حضرت امیرالمومنین علی‌ بن ابی طالب (ع) جزء جدانشدنی آن می‌باشد به زورخانه‌ها رفته و باعث رونق بیشتر این ورزش شوند . با تشکر

حاج وحید در کنارپدر.

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
خبرنگارمیپرسه : گوسفندات چی میخورن؟
 چوپان میگه سفیدا یا سیاها؟
 
خبرنگار میگه: سیاها ...
 
چوپان میگه: علف
 
خبرنگار میگه:و سفیدا ؟
 
چوپان میگه: اونا هم علف
 
خبرنگار میپرسه : شب اونا رو کجا نگه میداری؟
 
چوپان میگه:سفیدا یا سیاها ؟
 
خبرنگار میگه:سفیدا ...
 
چوپان میگه: تو یه خونه ی بزرگ
 
خبرنگار میگه: و سیاها ؟
 
چوپان میگه : اونا رو هم توهمون خونه ی بزرگ
 
خبرنگار میپرسه:وقتی بخوای تمیزشون کنی چطوری اینکارومیکنی؟
 
چوپان میگه: سفیدا یا سیاها ؟
 
خبرنگار میگه: سیاها ...
 
چوپان میگه : باآب اونا رو میشورم
 
خبرنگار میگه:و سفیدا؟
 
چوپان میگه: اونارو هم با آب میشورم

 خبرنگاره عصبانی میشه به چوپانه میگه :توچرا اینقد نژادپرستی میکنی هی میگی سفید یاسیاه ؟؟؟
 چوپانه میگه:آخه سفیدا مال منن
 خبرنگارمیگه :و سیاها ؟
 چوپانه میگه :اوناهم مال منن...








 
[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ احمد تمسکی بیدگلی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

سلام .کارمند بانک هستم.به دنیای مجازی علاقه مندم.مطالب مختلفی را در وبلاگم میگذارم و سعیم سازنده و پویا بودن مطالب است.عنوان وبلاگم را در مباحث کلی و اساسی تعمیم ندهید.به نظرات احترام میگذارم و انتقاد منصفانه را می پذیرم. اللهم عجل لولیک الفرج
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب